تبلیغات
شورگشتی ام - باغ هشتم
جمعه 7 شهریور 1393

باغ هشتم

   نوشته شده توسط: محمد شورگشتی    نوع مطلب :باغ هشتم ،

 

________________________________________شورگشتی________________________________________________
  قصه ی منظوم: خرگوشه فکر نمی کرد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعت 23:20 شماره پست: 135  

یکی بود ، یکی نبود

توی یک جنگل دور

پشت دریای بلور

اونجایی که هر جوره حیوونی بود

- مهربون ، نامهربون -

گرم زندگی بودند ، دو تا خرگوش جوون!

اون ورا میدونی بود ؛ خرگوشا می خوندن و جست می زدن...

حیونای دیگه هم دست می زدن!

خرگوشا جوون بودن

خرگوشا محبوب این و اون بودن!

می کشیدن همه هورا براشون

  گل می چیدن سرِ راها براشون!

*

تا یه شب که از بیرون

بر می گشتن خونه شون

یه شیر خیلی قوی ، می ذاره دنبالشون!

یکی شون را می گیره

یکی شونم در میره!

شیره گفت: حال که سیرم ؛ تو رو می برم که فردا بخورم!

*

خرگوش دیگه که این رو دیده بود

حسابی ترسیده بود!

اما با خودش می گفت:

همه ی حیوونا ما را دوس دارن

تنهامون نمی ذارن!

میان و دوستمو آزاد می کنن

می زنن شیره رو پر باد می کنن!

*

صبح زود اومد درِ خونه ی میش

گفت: خانم میشه! به پیش

که رفیق خوبتان اسیر شده

که رفیقتان اسیر شیر شده!

میشه تا اسم آقا شیرو شنید

دیگه هیچ کسی خانم میشو ندید!

*

بعد از اون ، پیش آقا سنجابه رفت

گفت: که آماده بشه برای یه حمله ی سخت!

به او گفت جغد زرنگ:

خوب برو خودت بجنگ!

*

خرگوشه یکسره تاخت

به تموم حیوونا رو انداخت!

خره گفت: بال نداریم ، یال نداریم ، یاری به دنبال نداریم!

گاوه گفت: برو بابا! حال نداریم!!

یکی هم به خرگوشه می خندید ، که مگه میشه باشیرا جنگید؟!

*

در آخر ، دیدن لاکی پیره رفت

لاکی گفت: نه جون من! نمیشه دستِ خالی به جنگ آقا شیره رفت!

توی راه گوزنی دید ، با شاخ پر پیچ و خم

گفت: برو از سرِ راه ، وگرنه شاخت می زنم!!

*

خرگوشه با دل خون

گفت: میرم از پیشتون!

رفت و می گفت: همه ما را میشناسن

همه جا دو خرگوشا رو میشناسن!!

من میرم پیش پلنگ

اون برام میره به جنگ!

*

پشت بوته ها پلنگه می شنفت

پس اومد نزدیک و گفت:

مگه بنده مرده ام ، که بیاد شیره شما رو بخوره!

که بیاد دو خرگوشا رو بخوره!!!

حیوونا قدر تو رو نمی دونن ، اما من خوب می دونم!

خرگوشه آهی کشید

گفت چقدر مهربونید!

بیچاره همین که برگشت که بره

مثل چی پلنگه رویش می پره

که می خوای کجا بری؟!

که حالا چرا بری؟!

دو روزه که من غذا نخورده ام

غذایی مثل شما نخورده ام!

*

خلاصه اون دو تا خرگوش قشنگ

یکی شام شیر شد و یکی پلنگ!

*

اما بچه ی زرنگ

می دونه روزی اگه دچار بشه

خود او باید که دست به کار بشه!

خدا عقل و هوش داده

خدا چشم و گوش داده!

باید از فکر خودش کمک بخواد

تا پشیمونی سراغ اون نیاد!!


________________________________________شورگشتی________________________________________________
  فریبا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعت 22:33 شماره پست: 134  

فریبا ، روی زیبای شما بود

گناه چشم من پای شما بود!

اگر می شد چه می شد؟!روی دنیا

فقط جای من و جای شما بود!!


________________________________________شورگشتی________________________________________________
  شمع
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعت 19:2 شماره پست: 133  

شدم آتش ، به پرچینت نشستم!

میان جان شیرینت نشستم!

تو که تب کردی و بیمار گشتی

شدم شمع و به بالینت نشستم!!

 



برچسب ها: قصه ی منظوم: خرگوشه فکر نمی کرد/فریبا/شمع ،

What is the tendon at the back of your ankle?
شنبه 25 شهریور 1396 03:12 ب.ظ
There's certainly a great deal to learn about this issue.
I love all of the points you've made.
What makes you grow taller during puberty?
یکشنبه 12 شهریور 1396 09:50 ب.ظ
Heya! I just wanted to ask if you ever have any problems
with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing months of hard work due to
no data backup. Do you have any methods to stop hackers?
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:54 ب.ظ
Hey there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that
would be okay. I'm definitely enjoying your blog
and look forward to new posts.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر